ماجرا های اتلیه ایلیا ♥♥♥
سلام به قند عسل ماما، پسر خوشگلم 
امروز داشتم عکسای کامپیوتر دایی امین و نگاه میکردم که یکی از عکسای چند ماه پیشتو دیدم یادش بخیر 10 ماه و خورده ایت بود دقیق یادم نیست، بردمت آتلیه تا برای پاسپورت ازت عکس بندازم خیلی ماه بودی اصلا اذیت نکردی و نشستی رو صندلی و صاف تو دوربین نگاه کردی و جالبه که با یه بار عکاسی، عکستم خوب شد ![]()
خانم عکاس هم یه عکس 9 در 13 زد رو شاسی و بهمون اشانتیون داد، اینم عکست گوگولیه من 

هفته پیش هم بردمت اتلیه ازت عکس بندازم ولی برخلاف تصورم کلی گریه کردی و اصلا بند نمیشدی یه عالمه عکس ازت انداختن ولی تو همشون داری گریه میکنی
هر دکوری برات میذاشتن وا نمیستادی
، خلاصه خانمه یه عالمه سیب ریخت جلوت و تا تو توجهت به اونا جلب شد و یکم چهرت وا شد سریع چند تا عکس ازت انداخت، بد نشد ولی خوبم نشد، یکیشو بزرگ کردم و چند تاشم کوچیک سفارش دادم برام بزنه رو شاسی، زود عکساش و برات میذارم عسلم ![]()
امروز واست یه اسب کوچولو خریدم،
که هم چرخ داره و هم میشه چرخاش و جمع کنیم و تکون بخوره خیلی دوسش داری و یه لحظه هم ازش جدا نمیشی
، قربونت برم عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم
راستی دیروز عمه هام اومدن خونمون و کادو تولدت و دادن، همشون پول دادن، دستشون درد نکنه، خاله ارغوانم (دوست صمیمیم) واست یه بلوز شلوار ست خیلی خوشکل خرید و اورد که برات بزرگ بود و برد که عوضش کنه دسته خاله ارغوانم درد نکنه 





ماجرا های اتلیه ایلیا ♥♥♥
